تبليغاتX
حرفهایی از جنس نگفتن
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم می کند :

آبی آسمانی که می بینم و میدانم که نیست و

خدایی که نمی بینم و می دانم که هست.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط مریم | 

خدایا ، کاش شنبه ها از دستهای تو شروع می شدند و سراسر دنیا به رنگ حرفهای تو بود .کا ش کسی ترانه هایی را که در لابه لای آسمان پنهان است ، می دید . کاش باران صبح گاهی کلمه به کلمه دفترم را می شست .

خدایا ، قلبم کوچک است و هیچ دریایی نمی تواند از آن عبور کند و پرندگان نمی توانند شادمانه در آن آشیانه بگیرند . پاهایم به بن بست رسیده اند و پیراهنم عطر خوش دوست را گم کرده است .

خدایا ، دلم می خواهد چنان تورا ستایش کنم که همه انگشت به دهان بمانند و سنگ های خارا به وجد بیایند و شاخه های خشک و نیمه سوخته شکوفه کنند و همه اشیا شاعر بشوند .

خدایا شب های تیره را از من مگیر ! می خواهم زیر سایه کائنات بنشینم و یک عمر باماه و ستار گان حرف بزنم و از فرشته گانت نام بزرگ تو را بپرسم و بر دیوار غارهای غریب ، نخستین شکل عشق را نقاشی کنم .

خدایا ، از لحظه های مغروری که تو را ازمن دریغ می کنند و از ابر های لجوجی که روی تورا می پوشانند و از رودخانه های سرکشی که به سور تو نمی آیند ، بیزارم . برای عاشق شدن نیازی به بهانه ندارم ، همین که بدانم غمهای شکوهمند تو چه طعمی دارند ، کافی است .

خدایا ، اگر از تو نگویم ، اگر خورشیدها را به خوابهای طولانی ام راه ندهم ، اگر کوهستانهای معجزه را به باغهای خیال نبرم ، اگر آینه های زنگار گرفته را به یاد تو پاک نکنم ، کلماتم آتش می گیردند و روح اندوهگینم آرام و بی صدا  خواهد شکست .

خدایا ، به من بگو با اين همه دیوار و خار و ریشه های فرو رفته در لجنزار چگونه می توان عاشق ماند و ملکوت را در گلبرگ یک شقایق دید  و از رهگذران بی چتر مانده در باران ، نشانی بهشت را پرسید ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط مریم | 

این بار از اقیانوسی بی کران خسته تر از همیشه با تو سخن می گویم . اینجا بی ساحل ترین جای دنیاست و من اسیر قایقی هستم که تنها امید نجات است ! خدایا می شنوی ؟ تو را می خوانم ! سینه ام لبریز از حرف هایی ست که تنها محرمش تویی . گذشته را نگاه کن ، آن منم که در ساحل سیاه آرمیده ام ، غافل از هرچیز اما آسوده . آسوده و خوشحال از بی خبری ، از نادانی ، از جهالت . هنوز نمی دانم چرا خواستی مرا از آن ساحل نجات دهی ! ساحلی که در آن همه چیز بود ، همه چیز مگر نور . فرو می کشیدند .تو بودی خدایا که مهر نور را در دلم نشاندی . از دور به من نشانش دادی تا شیفته زیباییش شوم ، تا پاکیش را حس کنم و شور پاک شدن بیابم . مرا یاری کردی که قایقی کوچک بسازم و برای رسیدن به خورشید روانه ی دریاها شوم . تا بجنگم با هر آنچه بین من و خورشید فاصله بود . با موج هایی که از خشم کف به لب داشتند ، با طوفان هایی که بی رحمانه به ستیز می آمدند ، با بادهایی که مرا ، قایقم را به صخره ها می کوفتند ، با گرداب هایی که مرا به کام خود خداوندا می بینی ؟ اکنون من از چنگ آنها گریخته ام . اما بنگر ، بادبان قایقم را بادهای وحشی دریده اند ، پاروهایم را موج های غارتگر به تاراج برده اند ، سکان قایقم را صخره ها در هم شکسته اند . می بینی گرداب های حریص چگونه مرا به سوی خود می کشند ؟ دیگر در من توانی نیست . گویی تمام وجودم کرخت شده و حتی توان برخاستن ندارم . بی هیچ اراده ای اسیر تقدیری هستم که تو برایم رقم خواهی زد .

خدایا از تو نمی خواهم که مرا به ساحلی برسانی که به آن پناه برم و اندکی بیاسایم . من امن ترین پناهگاه ها را دارم که تویی . خود از ساحل آمده ام ، در طلب نور در طلب خورشید آمده ام ! اگر لایق آن نیستم چرا مرا تا اینجا کشاندی ؟ تا طعمه ی گرداب های حسرت شوم ؟ تا در ساحل نشسته ها به ریشخندم گیرند و بگویند خورشید هم چیزی جز سیاهی نیست ؟ نه ، خداوندا نه ! می دانم تو خود دریای رحمتی ، دریایی که هیچ کس در آن سرگردان نمی شود .خدایا از خورشید تا تو راهی نیست ! مگذار پس از آن همه جنگ ، آن همه مبارزه جان فرسا شاهد غروب خورشید باشم . مگذار امواج مرا به ساحل سیاه بازگردانند و برای همیشه در حسرت جرعه ای نور بمانم . مگذار حتی برای لحظه ای بی نور ، بی خورشید بمانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط مریم | 

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست نزدیک ترین نقطه به خدا نزدیک ترین لحظه به اوست ، وقتی حضورش را درست توی قلبت حس می کنی ، آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید . آنقدر هیجان انگیز که با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست . تجربه ای که باید طعمش را چشید. اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی ، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند ، همان لحظه که آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد ، همان لحظه نورانی که از شوق این معجزه دلت می خواهد تا آخر دنیا از ته دل و با کل وجودت اشک شوق بریزی و تا آخرین لحظه وجودت بباری.نزدیک ترین لحظه به خدا می تواند در دل تاریک ترین شب عمر ناخواسته تو و یــا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته تو رخ دهد ، می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیاید همان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری . جایی که دلت برای او تنگ است. زیبا ترین لحظه عمر و هیجان انگیزترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم خودت خدا را می بینی . درست همان لحظه که می بینی او با همه عظمت بی کرانش در قلب کوچک تو جا شده است . همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی. آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بی کرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و از چه رو از آن تو شده است و این را همیشه به یاد داشته باشید...
 "   
هرگاه با دیگرانید خود را خط بزن و هرگاه با خدائید دیگران را "
بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن . لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو ، وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و نیایش در محلی آرام ، دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیاندیش. شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن . می خواهی آسمان دلت آبی و خورشید روشنگر زندگی ات باشد ... می خواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی ... پس به او توکل کن ، دست هایت را بالا ببر ، وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی ، از او کمک می جویی ، بخواه که راه راست را به تو نشان دهد ! خودت را گم کن ، بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند ، بال هایت را باز کن ، به سوی معبود حقیقی پرواز کن . از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد ، وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی ، وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی ، آن هنگام که در گفتن " ایاک نعبد و ایاک نستعین " دلت شکست و صدایت لرزید ، بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد : بنده به من بگو چه می خواهی تا دعایت را اجابت نمایم. در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند . بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت می کند .

دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ، تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند . هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند . تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط مریم | 

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط مریم | 
خدایا دلم میخواست یه جایی باشی، حتی اگر شده یک جای دور. اون وقت حتما" می اومدم پیشت. حتی اگه پیش تو اومدن خیلی سخت بود. همش دنبالت میگردم. میگن تو همه جا هستی، اما چرا من پیدات نمی کنم. مگه تو نگفتی که از رگ گردن به ما نزدیک تری. شاید این یه رازه، یه راز خیلی مهم که من نمی تونم اونو بفهمم. آخه رگ گردن که نزدیک ما نیست، تو وجودمونه. قسمتی از ماست. انگار یه چیزی تو رگهام راه میره. یه چیز دوست داشتنی و قشنگ. خــــدایا این چیـــزی که تو رگهای من دارن می گردن تــــــــــــــویی ؟ اگه فکر میکنیم که خدا انقدر بهمون نزدیکه پس چرا انقدر احساس فاصله می کنیم ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط مریم | 
همه خسته میشن, همه میخوابن. حتی پرنده ها و درختها. ما آدمها هر کاری هم که بکنیم، آدمیم. خوابمون میگیره. باید بخوابیم. گرسنمون میشه, آب میخوایم و هزار تا چیز دیگه. وای که ما چقدر چیز احتیاج داریم. فقط تویی که هیچ وقت، هیچ چیز نمی خوای. فقط تویی که به هیچ چیز احتیاج نداری. نه خسته میشی و نه میخوابی. شبها که همه خوابن مطمئنم که تو بیداری و مواظب دنیایی. چشمامو که می بندم دیگه دلم شور نمی زنه خاطرم جمع هست که تو اون بالایی و همه چیز رو به راهه، چون تو رو به راهش میکنی. برای اینکه تو خدایی، یه خدای بزرگ بی نیاز. فکرش و بکن. اگه خدا هم میخوابید، اگه خدا هم مجبور بود یه وقتهایی چشماشو ببنده، اگه خدا هم خسته میشد و لازم بود که استراحت کنه اون وقت چی میشد؟ چه بلایی سرمون می اومد. تا حالا به سرت زده نصفه شب، وقتی همه خوابن، حتی مورچه ها و گنجشکها. تو بیدار شی و با خدا درد و دل کنی؟ اگه تجربشو داری بهم میگی چطور بوده ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط مریم | 
بعضی وقتها خیلی سخت میتونی حرف بزنی. خیلی. امروز هم از اون روزهای منه. نمی دونم چی بگم و از کجا بگم. خیلی دلم پره. خوش به حاله اونایی که ... . ولش کن اصلا" حرف نزنم بهتره.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط مریم | 
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی». پرنده گفت: «من فرق درختها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه میگیرم.» انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی، توی آسمان چقدر جای تو خالیست. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت : غیر از تو، پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش میشود.
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : « یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .
آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط مریم |